X
تبلیغات
سیاسی و اجتماعی ودل نوشته
بر اصل نسب بالی ای اصل نسب عالی .ای کاش نبینی تو آن روز که پامالی

۷۸۶

 

خودت را خرج نکن ,خودت را خرج انسان یاوه گوی این روزها مکن , خودت را خرج آنچه حقیقت ندارد نکن , دنیای غریبی است عاطفه ها را سر باید برید ...

تقدیم به آنانکه جان مطلب را گرفته اند.

پ.ن:

سکوت برای نیست شدگان

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1392ساعت 8 بعد از ظهر  توسط عباس تهرانی  | 

786

جهان مغزم به اندازه شهر بزرگي گشته و زندان گونه در تقلاي خروج هستم از اين شهر آشوب بلوا شهر!

اين روزها قلب آشفته است و روح در گير تنگي دل است اما نشئه افيون دروغ گشته و ذهن و افكارم درگير دروغ هايي است كه به روشني روز معلوم است دروغ است اما جهان اغلب به گونه اي شده است كه همه دروغ ميگويند بدون دليل بدون هر حرفي و هر كاري و .....

پ.ن:

دعا لازم است

سکوت برای نیست شدگان

دلتنگ کسی نمیشود!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1392ساعت 7 بعد از ظهر  توسط عباس تهرانی  | 

۷۸۶

 

در گذار از آينه تازه به دوران رسيده اين زندگي گريختن از خود و پناه بر باقي دنياي دنياهاي معنوي......

گاهي پر حرفي از ميان كلمه هاي تلخي است كه از درون تلخ من سرچشمه ميگيرد برايم فرايند درد گاهي از يك نقطه است و از راههاي بسيار بد مرا در خود فرو ميبرد كه تازگي ها شنيده ام انسان تعريفي است از داشتن درد و درد داشتن! اين جمله برايم درد بود درد درد ها و درماني ناشي از مراجعه به درون به جائي كه درد از آن چشمه ميجوشد و به واقع هرگز هيچ دردي فراتر از نشناختن خود وجود ندارد من از خودم چه ميزان آگاهي دارم كه از آگاهي ديگران در مورد خودشان چه ميگويم من چه مي انديشم تلخ است اما بايد گفت و شنبد تا حقيقت اين واژه تنفس گونه براي انسان رنگ بيابد هنوز از درد ناشي از تحول انسانيت خودم در عذاب هستم هنوز از درون درد ميتراود و من هنوز هم در هنوز هاي تلخ از اشك هاي جاري از فراق از بودن و نبودن از ترس اين دنيا آن دنيا و گاهي نميدانم من از كجا بودم به كجا رفتم و در كدام ميدان تلخ ايستاده ام خودم را در تجلي تنهايي خود يافته ام يا منهاي ديگري در ميان اين من به دنيا آمده من چه بودم از كجا و به كجا!

انسان تنها دارائي تلخش گاهي داشتن خود است كه اگر آن را نداشت چه بسا از لذت خود فريبي رها بود تعريف تلخ تر همان كه من انديشه ميكنم و از اين راه به خود واقعي به خود خود و گاهي بي خود ميشوم از خودي كه هرگز نيست و يا هست من نميبينمش يا .......

به گمان من انسان تلفيقي است از خواستن و نخواستن از ترسيدن و نترسيدن از وحشت آينده وحشت گذشته و انسان هرگز در لحظه و دم باقي مانده اش زنده نبود!

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

پ.ن:

دعا لازم است....

سکوت برای نیست شدگان...

برای روزهای دور .....

گاهی تقدیر یک خداحافظی ساده است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1392ساعت 8 قبل از ظهر  توسط عباس تهرانی  | 

786

خیانت به واپسین کلمه های عاشقانه مرگ و عبور از خود به لایتناهی روزگار !

گاهی همه چیز دست به دست هم داده و ما را از امتداد راهها باز خواهند داشت دنیا سرنگون کلمه های ماست جهان ما از پس نخواستن ها مملو اشک بود اما در منتهای آن روز قبل از آن شب همه چیز پایان یافته بود اما باورش برای انسان هرگز باور نبود و باور نخواهد هم بود!

عمق جمله های گفته شده جز از راه تعمق در درون برای انسان قابل درک نیست باشد که روزگار از بازی بزرگش دست بشورد و از ترکیب های تلخ خودش با خودش رها بوده باشد . روزگار گاهی از متن های گذشته رها شده است و آینده در آینده بی گذشته خلاصه میشود نگاه به گذشته مرگ است آینده و حال درگیر آینده!

تقدیم به آنانکه جان مطلب را گرفته اند.

پ.ن:

دعا لازم است

سکوت برای نیست شدگان...

تلخی این روزها شیرین تر از شیرینی گذشته!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1392ساعت 9 قبل از ظهر  توسط عباس تهرانی  | 

786

وقتي آمدن نشانه هاي بودن را رغم ميزد ترس تنهائي تبديل به حس زيبائي بود كه كه در آن بازهم تنهائي لذت بخش دقيقه ها شد!  جنس اين تنها بودن با آن تنها بودن تفاوت فراوان دارد اين كجا و آن كجا اينجا تو غرق ديدن بودي لبريز اشكها از سر شوق بودي آنجا تو از نديدن لبريز شوق اين اشتياق وجه مشترك ديدن و نديدن است اين نمايه حضور دوست است گرچه گاهي هست و گاهي نيست!

يك جمله اي بود كه ميگفت مارگزيده از ريسمان سياه و سفيد ميترسد !

به عمق موضوع كه فكر ميكني خيلي ساده است اما سادگي حاصل يك فكر بود كه چه بسا اين روزها ارتباط ما پيچيدگي خاص خودش را دارد اين به اين معناست كه دوست با بودن و نبودنها به دنبال چه خواهد گشت ترس من از نبود ايمان نيست كه چه بسا من در پرتو ايمان به خالق انسان لبريز دوست داشتن بودم اين يك ماجرائي بود بين من و هاتف كه سالهاست با ما بازي هاي فراوان دارد! ترس ها نشانه نبود ايمان است اما ترسي كه ريشه اش نبود ايمان بود ديگر رنگ ندارد ترس من از ترس نبودن ريشه يافته اگر گاهي بودن و گاه نبودن ملاك عمل است من سالهاست كه با نبودن خو گرفته ام و خلوت تنهائي من كه در پس آن كلمه ها شكل گرفت از هزاران وصل و اشتياق بالاتر است در آن موقف من با صاحب انسان در جدال معرفت بودم نه خود  انسان من براي تنهائي نبود كه اشك ريختم از ترس نبودن نبود كه گريستم من از اشتياقم از آن حس زيباي خود در شوق ديدار دوست اشك ميريختم تنهائي هايم آنقدر معنوي بود كه احساس تنهائي من با بستن چشمها و گشون آن از نگاه ياران سيراب سيراب ميشد اين ها دروغ نيست و هيچ كس قدرت نفي آن را ندارد و نخواهد داشت كه من در پرتو آن سوي پرده ها چه بسا سفرهائي رفتم كه برايش هيچگاه پاسخي نيست و گفتنش دليل بر خنديدن است از جانب ديگران چرا كه فهميدن حقيقت ايام كار آساني نيست درك واقعي همه چيز در سكوت تو ريشه دارد هرگاه ساكت شدي ميشنوي ميبيني اينها همان تجربه معنوي است كه از حاصل يك كلمه كوچك چون دوست داشتن بيرون جهيده

 پ.ن:

دعا لازم است

سکوت برای نیست شدگان...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1392ساعت 7 بعد از ظهر  توسط عباس تهرانی  | 

مطالب قدیمی‌تر