786
مينويسم ..............
كه شبها در تنهائي هايم براي تو اشك ميريزم....
كه نه شبها براي خودم اشك ميريزم...
نوشتم ............
نوشته بودي كه بي تو زندگي را چگونه ادامه دهم...
نوشته بودم بي تو زندگي را چگونه بايد ادامه دهم....
زندگي كردن....
ياد روزي افتادم كه قدم هايم را براي رسيدن به تو شمرده تر برداشته بودم...
ياد روزي كه قدمهايت را بلند تر برداشتي تا از نگاه هاي ديگران ايمن باشي...
تنها دارائي من..
سالها قبل عشق بود....
سالها گذشت عشق بود...
سالها گذشته است و من هنوز عشق تو را در سر داشتم....
و در تاريخ تولدت بود كه جام زهر عشق را نوشيدم...
براي تبريك آمدم با تسليت روبرو شدم.....
صاحب عزا را هرچه گشتم نديدم....
چون هيچگاه به خود توجه نكردم....
شايد براي اين است كه هنوز رفتنت را باور ندارم...
هنوز تو را در كنارم احساس ميكنم....
هنوز به همان نقطه رسيدنت چشم دوخته ام...
هنوز....
من غافل شدم تو ...............!!!!!
ياد دارم كه عشق را درك نميكردم با تو به آن رسيدنم بود...
روزي شخصي از من پرسيد تو .........او را دوست داري....
فكر كردم ولي ميترسيم بگويم كه آري فقط گفتم علاقه دارم.....
همان شخص امروز مرا ميبيند......
خدا را شكر من هنوز ذره ای از عشقم كاسته نشده....
مهم اين است كه من نشكستم مهمتر آن كه عشق كم نشده ولي معشوقي وجود ندارد....!!!!!
تازگي ها ديدمت باز همان احساس همان دل تنگي ها سراغم آمده...
بهترين ها را تقديم مهرباني هايت مينمايم......
خوشبختيتان را از قادر متعال مسئلت دارم....
پ.ن:
دوستان قدیمی من تفسیرشان از عاشقان واقعی جدائی و نرسیدن به همدیگر بود....
نمیدانم آیا ؟آنان واقعا چقدر صحیح فکر میکردند....
من............!!!!؟؟
|
+| نوشته شده توسط
عباس تهرانی در سه شنبه 6 مرداد1388
|